بهم ریختگی های ذهنم
هر روز کلی اتفاقات متفاوت خوب و بد برام میوفته، این که چطور باهاشون رو به رو بشم و اینکه چه واکنشی نشون بدم وضعیت روزمو میسازه
قبلا برام اهمیت نداشت که بعدا چی میشه ولی الان دیدگاهم عوض شده، یه جور بلا تکلیفی رو دارم میگذرونم که ترجیح میدم بگذره و باهاش رو به رو بشم ولی زمان زیادی از من میگیره. از هیچ چیش نمیترسم الا این که مطمئنم باعث تغییرات زیادی در زندگیم میشه.
توی روزگار الان که اصلا وضعیت معیشتی مردم خوب نیست
خیلی دوستدارم کاری انجام بدم که حال و روزگار مردمو خوب کنه اما یا باید از خون خودم بگذرم و هیچی یا هیچی نگم و ساکت باشم.
البته یه راه دیگه هم هست که بیخیال این مردم بشم، فقط و فقط به هفکر خود باشم
ولی باید یه راه بهتری باشه، میخوام راهشو پیدا کنم. من خیلی بلند پروازم برای همین نمیتونم چیزی که توی ذهنمه رو بیان کنم.
من به کمک نیاز دارم و هیچکسی جز خودم نمیتونه،حتی اگرم بخواد نمیتونه.
به امید روزهای امپراطوری ایران بزرگ